حكيم ابوالقاسم فردوسى
504
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بسوگند تو شد سياوش بباد * بگفتار بر تو كس ايمن مباد نبوديش فريادرس روز درد * چه مايه به سختى ترا ياد كرد بهشتم كه گفتى مرا تاج و تخت * از آن تو بيشست مردى و بخت هميدون فزونم بمردان و گنج * و ليكن دلم را ز مهرست رنج من ايدون گمانم كه تا اين زمان * بجنگ آزمودى مرا بىگمان گرم بىهنر يافتى روز كين * تو دانى كنون بازم از پس ببين بفرجام گفتى ز مردان مرد * تنى چند بگزين ز بهر نبرد من از لشكر ترك هم زين نشان * بيارم سواران مردم كشان كه از مهربانى كه بر لشكرم * نخواهم كه بيداد كين گسترم تو با مهربانى نهى پاى پيش * كه دانى نهان دل و راى خويش بيازارد از من جهاندار شاه * گر از يكدگر بگسلانم سپاه نهم آنك گفتى مبارز گزين * كه با من بگردد برين دشت كين يكى لشكرى پر گنه پيش من * پر آزار از يشان دل انجمن نباشد ز من شاه همداستان * كزيشان بگردم بدين داستان نخستين بانبوه زخمى چو كوه * ببايد زدن سر بسر همگروه ميان دو لشكر دو صف بر كشيد * گر ايدونك پيروزى آيد پديد و گرنه همين نامداران مرد * بياريم و سازيم جاى نبرد ازين گفته گر بگسلى باز دل * من از گفتهء خود نيم دلگسل ور ايدونك با من بآوردگاه * بسنده نخواهى بدن با سپاه سپه خواه و ياور ز سالار خويش * بژرفى نگهدار پيكار خويش پراگنده از لشكرت خستگان * ز خويشان نزديك و پيوستگان بمان تا كندشان پزشكان درست * زمان جستن اكنون بدين كار تست اگر خواهى از من زمان و درنگ * و گر جنگ جويى بياراى جنگ بدان گفتم اين تا بروز نبرد * بما بر بهانه نبايدت كرد كه ناگاه با ما بجنگ آمدى * كمين كردى و بىدرنگ آمدى من اين كين اگر تا به صد ساليان * بخواهم همانست و اكنون همان ازين كينه برگشتن امّيد نيست * شب و روز بىديدگان را يكيست چو آن پاسخ نامه گشت اسپرى * فرستاده آمد بسان پرى كمر بر ميان با ستور نوند * ز مردان بگرد اندرش نيز چند فرود آمد از باره رويين گرد * گوان را همه پيش گودرز برد سپهبد بفرمود تا موبدان * ز لشكر همه نامور بخردان به زودى سوى پهلوان آمدند * خردمند و روشن روان آمدند پس آن پاسخ نامه پيش گوان * بفرمود خواندن همى پهلوان بزرگان كه آن نامهء دلپذير * شنيدند گفتار فرّخ دبير هش و راى پيران تنك داشتند * همه پند او را سبك داشتند بگودرز بر آفرين خواندند * ورا پهلوان گزين خواندند پس آن نامه را مهر كرد و بداد * برويين پيران ويسه نژاد